خط میزنم ، اصلا وقتی قرار باشد که خط بخورد مثل آب خوردن است ... یک خط سیاه میکشم که تمامش باشد ، که هیچ اثری ازش نگذارد..حالا هی جلوی چشم باشد ، هی بیاید و برد .. انگار که نیست ، انگار که وجود ندارد ، اصلا انگار که نبوده ....
خط میزنم ، اصلا وقتی قرار باشد که خط بخورد مثل آب خوردن است ... یک خط سیاه میکشم که تمامش باشد ، که هیچ اثری ازش نگذارد..حالا هی جلوی چشم باشد ، هی بیاید و برد .. انگار که نیست ، انگار که وجود ندارد ، اصلا انگار که نبوده ....
داشتم فناوری میخواندم ،
وسط ادبیات بود که شنیدم :
من با تاب ، من با تب ،
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام ....
یخ کردم .
کافیست که اتفاق خوبی بیافتد بعد هی پشت سر هم میافتیم تو لوپ اتفاقات خوب ، اصلا نمیدونم سرش کجا بود و از کجا شروع شد اما حواسم هست که هنوز ادامه دارند ، پشت سر هم بی وقفه ... آخرین مرحله تکمیل پرونده تمام شد و از این جا به بعد در انتظاریم ، راد شروع به پیانو زدن کرده و من هم گاهی ناخنک میزنم ، همین یکی دور روز دیگه چسبهای روی بینی ام را میکنم ، تولد راد نزدیک هست و داریم مقدمات یه سفر رو برای سال نو میچینیم ماه دیگه هم قرار هست بریم فرودگاه به استقبال آنا کوچولو که دست شکوه را گرفته وخودش راه میره ، خطهای روی ویلونم کنده شده با اینکه گاهی صدای خوبی ندارد و سیم" لا " کمافی السابق خراب است اما همین هم یعنی یه عالمه پیشرفت ، دارم بیشتر از درسهایم میخوانم و یه چیز هست که مدام به من میگه که روزهای بهتری در راه است... مطمئنم.
- گاه اوقات ، توی ماشین که ساکتیم یا حتی وقتهایی که تنها توی خونه هستم فکر میکنم
به خودمون به کارهایی که کردیم به کارهایی که کردی به کارهایی که کردم و نکردم ، به
برنامه هایی که تک تکشون رو تصمیم میگیری و میگی انجام میشوند و به چیزهایی که
داریم و هیچ وقت به راحتی به داشتنشون فکر نمیکردیم ، همین ها که جمع میشوند کنار
هم بی اختیار بی اینکه آمادگی اش را داشته باشی تشکر میکنم ، بابت تمام فرصتها یه
دنیا ممنون.
- بین این همه چیزهایی که
در حال حاضر برای نگران شدن وجود داره ، نمی دونم چرا با هر زنگ تلفنی میترسم و
نگرانم که مخاطب نگه "خواب بدی دیده ".
قبل تر ها وقتی که قرار بود که یه کاری انجام بدم که از انجامش می ترسیدم ،مدام تکرار میکردم که "من اولین آدمی نیستم که دارم انجام میدم" بعدش ترسم و دفع میکردم به همین راحتی ... حالا هی با خودم تکرار میکنم که من اولین آدم نیستم اما این ترس لعنتی همراهمه ... دوست دارم زودتر تمام بشه که بیام و بنویسم احمقانه میترسیدم ..
هی دوست دارم بنویسم چیزهایی که باید ،
اما هی دچار تناقض میشم .. هی آره و نه میکنم و نمینویسم و بعدتر ها هم پیشیمون.
شهریور متفاوتی بود .. همین روزهای اولش بود که بساطمان را ریختیم توی ماشین و چند
نفری شدیم ... از کنار ارس رد شدیم و زدیم بیرون .. متفاوت از همه ی مسافرت ها ..
چند روزی حسابی خوش گذراندیم و خوردیم و نوشیدیم و خندیدیم و رقصیدیم و قدم زدیم و
اندک دیدنی هایی دیدیم ...حالا هم چند روزی تعطیلم هر روز یه گوشه از خونه را تکان
میدم .. با دوستام حرف میزنم .. با تامی بازی میکنم .. ویولن میزنم و دنبال دکتر
خوب میگردم ... نقشه ها توی ذهنم میکشم ...